سعدى

124

بوستان ( فارسى )

بديدار وى در « 1 » سپاهان شدم * بمهرش طلبكار و خواهان شدم جوان ديدم از گردش دهر پير * خدنگش كمان ، ارغوانش زرير 2600 چو كوه سپيدش سر از برف موى * دوان آبش از برف « 2 » پيرى به روى فلك دست قوت برو يافته * سر دست مرديش بر تافته بدر كرده گيتى غرور از سرش * سر ناتوانى به زانو برش به دو گفتم اى سرور شيرگير * چه فرسوده كردت چو روباه پير ؟ بخنديد كز روز جنگ تتر * بدر كردم آن جنگجويى ز سر 2605 زمين ديدم از نيزه چون نيستان * گرفته علمها « 3 » چو آتش در آن برانگيختم گرد هيجا چو دود * چو دولت « 4 » نباشد تهور چه سود من آنم كه چون حمله آوردمى * به رمح از كف انگشترى بردمى ولى چون نكرد اخترم ياورى * گرفتند گردم چو انگشترى غنيمت شمردم طريق گريز * كه نادان كند با قضا ، پنجه تيز 2610 چه يارى كند مغفر و جوشنم * چو يارى نكرد اختر روشنم كليد ظفر چون نباشد بدست * ببازو در فتح نتوان شكست گروهى پلنگ‌افكن پيل‌زور * در آهن سر مرد و سمّ ستور همان دم كه ديديم گرد سپاه * زره جامه كرديم و مغفر كلاه چو ابر اسب تازى برانگيختيم * چو باران بلارك « 5 » فرو ريختيم 2615 دو لشكر بهم بر زدند از كمين * تو گفتى زدند آسمان بر زمين ز باريدن تير همچون تگرگ * بهر گوشه برخاست طوفان مرگ بصيد هژبران پرخاش‌ساز * كمند اژدهاى دهن كرده باز زمين آسمان شد ز گرد كبود * چو انجم درو برق شمشير و خود سواران دشمن چو دريافتيم * پياده سپر در سپر بافتيم « 6 » 2620 بتير و سنان موى بشكافتيم * چو دولت نبد روى برتافتيم چه زور آورد پنجهء جهد مرد * چو بازوى توفيق يارى نكرد نه شمشير گندآوران كند بود * كه كين آورى ز اختر تند بود كس از لشكر ما ز هيجا برون * نيامد جز آغشته خفتان به خون

--> ( 1 ) . زى . ( 2 ) . جور . ( 3 ) . درافتاده بيدق . ( 4 ) . بختت . ( 5 ) . بلالك . ( 6 ) . تافتيم .